پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

خاطرات بصرى تولد يك جمهورى
میراحسان احمد

مى‌توان گفت كه حافظه تصويرى ناياب تصاوير روزهاى انقلاب اسلامى و تولد جمهورى اسلامى و دفاع بزرگ از آنِ بهمن جلالى است. او تكان دهنده‌ترين عكس‌هاى انقلاب اسلامى ثبت كرده و در جهان، عكس‌هاى او از مهم‌ترين تصاوير زيباى تولد انقلاب اسلامى در قرن بيستم به حساب مى‌آيد.
آنچه را كه او براى انقلاب اسلامى ثبت كرده - از منظر مردم‌شناسى انقلاب - همچون تاريخ رويدادهاى زنده بر لبه مرگ و سيماى انسانى يك مبارزه بزرگ اهميت يكتا دارد. اين نوشته مى‌كوشد تا ارزش‌هاى بى‌نظير عكاسى او را فراتر از سطوح تبليغى رازگشايى كند.
اين نوشته را به خواندن عكس‌هاى يك كتاب عكس اختصاص داده‌ام، كه طى آن همچون عنوان كتاب، عكس و عكاس يكى مى‌شوند: »بهمن جلالى« مى‌شوند. نوشتن درباره يك »كتاب / انسان« چقدر مجاز است؟ بديهى است يك كتاب تنها يك ردّپا از همه اثرهاى وجودى يك آفرينشگر است، پس ما چگونه مى‌توانيم انسان را كتاب كنيم؟ بهمن را كتاب كنيم و در كتابى از او، جهانش را بفشريم و تأويل‌مان را بازنمايى همه وجود زنده‌اش بينگاريم؟ هرچند كه نام كتاب »بهمن جلالى باشد و من البته در اينجا صرفاً با عكس‌هايش كار دارم و نه با نوشتارها و گفتارهايش، مى‌خواهم بگويم: حتى در اولين عكسِ كتاب بهمن جلالى، مى‌توان سيماى وسيعى از موجوديت او را حدس زد. عكسى كه متعلق به او نيست، گواه آورده شده و او چون يك Ready Made آن را از آنِ خود كرده و من در باره رابطه آن عكس با عكس، با آغاز عكاسى در ايران، با اولين عكاس ايرانى، با عكاسى بهمن جلالى و با خود بهمن جلالى حرف‌ها دارم.
***
كتاب بهمن جلالى، شامل نوشتار و عكس‌هاى دوره‌هاى مختلف عمر است. گاه گويى، يك الهام آنان را كه سفر ابدى در پيش دارند، وادار مى‌كند تا چيزى تدارك ببينند كه حافظِ ميراث آنهاست. اين كتاب از چنين حيثيتى برخوردار است. چيزى پيشامرگ، ثبت كننده زندگى، كه ميراث بهمن جلالى است.
***
نوشتارها، مصاحبه‌ها و صحبت‌ها درباره عكس‌هاى اوست، پس سؤالات مصاحبه كننده و مقالات ديگران پرسش‌ها و مطالب تماشاگران و مخاطبان عكس‌هاى جلالى (هرچند حالا مخاطب آگاه و منتقد درباره آنها نوشته يا سؤال كرد) و عكس‌ها و پاسخ‌هاى بهمن جلالى، حرف‌هاى ديدارى و شنيدارى بهمن جلالى است. بديهى است كه گفتارها و نوشتارها، خواندنى است و با ترجمه مى‌توان به آنها دست يافت (به انگليسى منتشر شده‌اند).
اما چيزى كه براى ما اهميتى ويژه دارد، همان عكس‌هاست. و اولين عكس در آغاز كتاب در ميان مطالبى است كه در مورد آغاز عكاسى در ايران چاپ شده، كه اين عكس متعلق به بهمن جلالى نيست، عكس از Krziz است. تصوير ناصرالدين شاه، البته به گفته اعتماد السلطنه در اواخر سلطنت محمدشاه امير ريچاردخان روى بشقاب‌هاى نقره، تصوير عكاسى شاه را ثبت كرد. و اوايل سلطنت ناصرالدين شاه، وقتى كه مدرسه دارالفنون تأسيس شد، مير كريتسيس اولين عكس‌ها را روى كاغذ عكاسى كرد. عكسى كه كتاب بهمن جلالى را آغاز كرده با عكس، يا آغاز عكاسى در ايران، اولين عكاس ايرانى ناصرالدين‌شاه، با خود عكاسى بهمن جلالى و با خود بهمن جلالى ارتباطى عميق و باورنكردنى دارد.
اكنون سؤال اين است كه آيا گزينش اين عكس با همه آگاهى بهمن عجين بوده؟ آيا اين تأويل ماست كه بر عكس‌ها، نگاه و آگاهى‌مان را بار مى‌كند؟ آيا هرمنوتيك مدرن، ظرفيتى براى خود متن جهت ظهور نيروى تأويل‌پذيرى و لايه‌هاى ضمنى قايل نيست و هر عكس و متنى ارزش گفتگو دارد؟ و اگر هم چنان گفتنى در برابر عكسى يا كتاب عكسى پيش پا افتاده درگيرد، به مضحكه‌اى بدل نخواهد شد؟
نه! به نظرم حتى يك انتخاب، حاوى هوش خلاق يك عكاس و بخشى از جهان اوست، و لو اينكه عكس از آنِ او نباشد و براى شروع عكس‌هاى او در كتابى باشد كه اتفاقاً نامش با نام عكاس يكى است: بهمن جلالى.
چرا عكس نخت مجموعه آثار بهمن جلالى، كتابى كه دربردارنده عكس‌هاى خانه هدايت، روزهاى آتش و خون، آبادان شهر سوخته، معمارى كوير ماهى‌گيران ميكس‌هاى قمرى، و red ,Image of Smagination است (كه دوست دارد به جاى تصوير خيال، سرخ) اينجا »عكس خيال، سرخ« بر گردانمش« اين همه اهميت دارد؛ زيرا در اين كتاب عكس مذكور به جزيى از جهان عكس‌هاى بهمن جلالى و به پاره‌اى از عكاسى او و وجود زنده او بدل شده و آن را نمايندگى مى‌كند و بايد با تأويل و واگشايى آن دروازه‌اى براى ورود به جهان كتاب بهمن جلالى و بهمن جلالى بازگشود. عكسى كه همزمان مستند، و يك استعاره، يك تمثال و يك وجهه عمومى، يك شمايل و تصوير ذهنى، يك تصوير و صور خيال، يك نقش عكاسانه و يك ايماژ، يك مظهر و نماد و يك مثال بارز بدل شده است.
عكس، تصويرى از ناصرالدين‌شاه است، كه نشسته و درباريان پشت‌سرش ايستاده‌اند، زمينه ديوار پشت سر عكس‌ها پوشانده و در سمت چپ عكس، آيينه‌اى قدى است و سوژه عكس در آن بازتاب يافته و ما جهت معكوسش را در آيينه مى‌بينيم. اين عكس استوايويى چه نوك تيز و به قول »بارت« چه پانكترم خراشنده‌اى دارد كه ما را به تأويل، مشتاق مى‌سازد؟ آن چه چنين مرتبه‌اى را به عكس مى‌دهد تنها ارزش آنتيك و سنديت مهم و قديمى‌اش نيست، بلكه درست به خاطر قرارگرفتن در آغاز كتاب، مجموعه عكس‌هاى يك عمر بهمن جلالى است.
بهمن جلالى عكاسى است كه در تاريخى مشحون از فراموشى و عدم استناد، كوشيده تا تصويرهاى مستندى از زندگى و بزرگ‌ترين رخدادهاى زمانه‌اش را فراهم آورد و گواه آن باشد. امروز وقتى به عكس‌هاى مستند او از انقلاب و جنگ مى‌نگريم، پيش‌تر اوقات او را نه صرفاً يك گزارش‌گر رخداد، بلكه يك چشم تيزبين مى‌بينيم كه باوركردنى‌ترين شكل، چيزى را با ما در ميان مى‌نهند كه »چيز ديگر« است، حاصل يك مشاهده يكتا كه به انبوه تسليم نمى‌شود. با آن‌ها همراه است، يا آنها بر لبه مرگ راه مى‌رود، اما چشمش را نبسته و دكمه را فشار نداده، بلكه نگاه كرده و ديده است. اين عكاس؛ يعنى بهمن جلالى، سپس به يك مضموم آرتيستيك، ميكس در عكاسى، مى‌گردد و اين ميكس، يك كولاژ ساده نيست، بلكه تفكر عالم نور و مثالى در پس آن روايت مى‌شود. كه عميقاً ايرانى و ضمناً حاوى ساختارزدايى و بازخوانى نو از يك نگاه سنتى و انطباق‌اش با رخدادهاى معاصر است. و من درباره اين جنبه عكس‌هاى قاجارى او بيشتر سخن خواهم گفت. اما گويى همين عكس پادشاه قاجار و آن آينه بوده كه بعدها در پايان عمر بهمن جلالى، فكر بازتاب‌هاى به جا مانده در آينه را در ذهنش جرقه زده و به مجموعه عكس‌هاى قاجارى ختم شده است.
ايده بهمن در آفريدن آن عكس‌ها، ايده‌اى اتفاقى نيست، بلكه يك خودآگاهىِ فرهنگى ريشه دار است كه به ذهن او خطور مى‌كند و وقتى انسان نگرنده در آينه، از روبروى آينه مى‌رود، تصوير او هم محو مى‌شود، اما گويى روح تصوير در ذهن آينه ثبت مى‌شود و مى‌ماند، اين عالم خيال و مثال عرفانى در مورد عكس به ايده بازتاب‌ها ختم شده و آن قدر برايم هيجان‌انگيز بوده كه كاملاً آن را درك كرده‌ام؛ زيرا بهمن و عكس يك ارتباط درونى، باطنى و زنده داشته‌اند. در چشم بهمن عكس‌ها روح دارند، ما همه عكس را جسمانى‌ترين ثبت از شى‌ء مى‌دانيم، يك ماشين بى‌روح از سطح هر شى‌ء تصويرى بر سطح دو بعدى ضبط مى‌كند. نام مقاله »روح ماشينِ بى‌روح بازتاب‌ها در عكس‌هاى بهمن جلالى« هم كوشش مدرن و مستدل‌سازى هوشمندانه‌اى است براى همين تفسير عينيت‌گرا. اما عكس‌ها چيز ديگرى مى‌گويند، آنها خود نه صرفاً به دليل رفلكس‌ها، بلكه ماهيت مستقل خود، روح دارند و ايده آينه كه با تفكر ايرانى ملكوت نزديك است و بيش از هر پديده‌اى متضمن شى‌ء برزخى يا روح و عالم روحانى است، از همين رو، كارهاى آخرِ جلالى اهميت مى‌يابد و او با ميكس به يك تلقى آرتيستيك در عكاسى ايرانى مى‌رسد، كه با همه هستى، فرهنگ، نگاه و تفكر ريشه‌دار ما پيوند خورده و مبين همان نيروى عظيم و مثبت »اين آن ديگر« است كه آن را الگوى قانع‌كننده‌ترى از »نه اين نه آن« براى توصيف نيروها و انگيزه‌هاى حيات‌مند و روح ايران و شكل هستى و باشندگى‌اش حتى هزاره‌هاى متمادى مى‌دانم.
اكنون، اولين عكس كتاب، به طور قانع‌كننده‌ترى، اهميت‌اش را بازمى‌گويد، قاجار، عكس به مثابه سوژه عكس و تأكيد بر عكس، اولين عكاس، آينه، و تأكيد بر بازتاب و رابطه آنچه در آينه به جا مانده، با هنر عكاسى، و يك شاه مستبد كه در همان حال كه »اين« است، »آن« هم هست:
مسحور تمدن مدرن، و گشاينده راه ورود عكاسى به ايران كه بسيارى از عالمان بزرگ دينى در ابتدا آن را حرام مى‌دانسته‌اند و.... و اينها يعنى گردآمدن اكناف و جغرافيا و ابعاد وجودى، نگاه و تفكر بهمن جلالى! اين است كه اين عكس چنين با قدرت از آن كتاب او و در واقع از آنِ او مى‌شود و اصلاً اهميت‌اش را در اين كتاب به نحو ديگرى باز مى‌آفريند. البته حتى در اينجا هم ارزش آن به عنوان سند تاريخى و عكس يك عكاس در دوران قاجار از شاه قاجار حفظ كرده و ظاهراً با همين كاركرد به عنوان اولين عكس جا گرفته است، ليكن در ارتباط با روح كتاب، اين عكس ديگر مهم نيست كه كار Monsievr Kriziz يا Monsivur Richard است يا هر كس ديگر، بلكه عكسى است از آنِ بهمن جلالى كه مبيّن دغدغه‌ها، نگاه و جهان او است!
چرا آينه، ثبت ايماژ به وسيله دوربين عكاسى، تأكيد بر عكسِ عكس، و شاه مستبد قاجار در اين عكس از منظر فهم عكاسى بهمن جلالى - و نه تنها عكس‌هاى دوره قاجار و عكس‌هاى تصوير خيال او - اين همه مهم است؟
افشار از ملا هادى سبزوارى از آخرين فيلسوفان و حكيمان جدّى ما كه در دوران قاجار مى‌زيست (حدود دو قرن پيش متولد شد و هفتاد و هفت سال زيست) و دهباشى هم همين نقل را از افشار تكرار كرده كه بيش از پيش سرشت آشوب‌انگيز ورود عكاسى به جهان سنتى و معناى همين عكس ناصرالدين‌شاه را بازگو مى‌كند.
آغاز بى‌سروصداى ورود عكاسى به وسيله شاه مستبد قاجار و تولد ناپيدايش كه بدون جلب توجه، در دربار زاده شد، البته قابل فهم است. عكاسى در پى فرايند تحولات بزرگى كه در همه حيات غرب؛ اعم از تكنولوژى و علم و مناسبات اجتماعى و اقتصادى و سياسى و فرهنگى و... رخ داد. متولد شد و خود طليعه دوران تازه‌اى بود كه فراتر از صرف ثبت عكاسانه جهان پيرامون معنا داشت و بديهى است در چنين جامعه‌اى، عكاسى همچون يك ضرورت با همه اجزاى اساسى شيوه زيست تازه درآميخته بود و حتى با فلسفه نو و پوزيتيويسم ارتباط داشت و به نيازهاى چندسويه اجتماعى و حتى علمى و فلسفى تفكر مدرن پاسخ مى‌گفت، و عجيب نيست كه درآميزش با زندگى روزمره قرار مى‌گرفت، عكس‌ها منتشر مى‌شدند ديده مى‌شدند و و و... در ايران جامعه عقب‌مانده قجرى به عكاسى چون امرى بيرون از حيات زندگى و توليد و دانش و فرهنگ موجود و ضروريات روزمره نگاه مى‌كرد. امرى عجيب، كه در وهله اول، نظير هرچيزى جالبى مى‌توانست در تملك دربار و شاه باشد. آن هم براى سرگرمى، گسسته از زندگى واقعى؛ پس عجيب نيست كه بهمن جلالى، حال كه در موقعيتى ديگر به عنوان يكى از مهم‌ترين عكاسان ميهن‌اش به ثبت مستندات حيات و جهان ايرانى مى‌پردازد. بيش‌ترين كنجكاوى و علاقه را نسبت به اين عكس، اين دوره (قاجار) و شاه عكاس و شروع ناپيداى آن داشته باشد.
مهم اين است كه نتيجه تأمل بهمن جلالى، عكس‌هايى بى‌همتاست و من بيش از هر دوره عكاسى او اين عكس‌ها را دوست دارم. در اوج انتزاع، مستندترين سندى است كه مى‌توانست از رخداد مهم ثبت شود. مشاهده صرف، به يك نگاه ختم مى‌شود. عدم مداخله هنرمند، گواهى است كه يك عالم حرف و سخن در خود دارد و تصوير در هر ديتيل و جزء به يك اتفاق ختم مى‌گردد. آن نستعليق ايرانى اصل (عكاس‌خانه) در قالبى ساده به وسيله خطوط سرخ پوشانده شده، نه تماماً، بلكه با همه تلاش براى حوش، از پشت سرخ خونبار و لابلاى اغتشاش خطوط، خط خوش و آرامش‌بخش و مؤثر و اصيل، خود را به رخ مى‌كشد، كلمه بدل به يك شى‌ء يك هويت، يك سند شده است. مظلوميت، فرهنگ، ژرفاى كلمه عكاسخانه، در برابر خام سرى، خشونت، و نيروى فهم‌ناپذير يك انقلاب - كه در همه انقلاب‌ها، از جمله در انقلاب فرانسه وجود دارد و داشته - عكس‌هاى جلالى كه گوشه‌اى از اين تابلو را در بر گرفته و سپس با ميكس با زنان قاجارى و جوان در آميخته و شاهكارى از عكاسى ايرانى است.
معناپردازى ميكس عكس زن قاجارى و رزمنده جوان بر روى تابلويى با خطوط سرخى كه نام مغازه را - با خط خوش نستعليق - پوشانده، مرزهاى عكس و نقاشى ايماژ و مستند و خيال را در مى‌نوردد و تعريف ديگرى مى‌سازد، نه صرفاً به خاطر همه اتفاقات نويى كه در عكاسى به كمك تكنولوژى نوين عكسبردارى و تدوين و چاپ مى‌تواند رخ دهد، بلكه از اين نظر كه اين عكس‌ها حاوى يك پارادوكس است. مستندترين سند يك تاريخ است، در حالى كه در شكلى سورئال، وهمى، استعارى، نمادين و خيال‌انگيز ظاهر شده و كسى كه تعريفى مدرسى از امر مستند دارد، قادر نيست قدرت استناد نهفته در درون اين عكس‌ها را درك كند.
خود جلالى تأكيد مى‌كند كه اين عكس‌ها براى او جنبه تزئينى ندارد.
آنها عكس‌هاى مستند هستند. Documentary Photographs چنين زاويه ديدى نشان خودآگاهى ژرف عكاس نسبت به محتواى فرم كارهايى است كه فرم محتواى‌شان در خدمت عمق و ادراك عميق است.
اين تفكر هماهنگ با آن نگرشى است كه معتقد است: »وقتى به آينه مى‌نگريد خود رإ؛ف‌ف مى‌بينيد. و وقتى مى‌رويد، تصوير مى‌رود.« چه اولين، چه آخرين و چه فضاى ما بين آغاز و پايان عكاسى بهمن جلالى حاوى سيرى منسجم و يك حقانيت انديشگون و پيش‌رونده است. عناصر به هم آمده اين هستى عكاسانه انديشگون و مراحل تكميل كننده پازل عكاسى جلالى را مى‌توان نمونه وار در هفت مرحله سنجيد و با هم گره زد:
جدا از دغدغه متفكرانه جلالى به سر آغاز عكاسى، فهم كاسى تثبيت شده‌اش را با عكس‌هاى خانه هدايت مى‌توان آغاز كرد. اين عكس‌ها ظاهراً از يك خانه قديمى متروك است. فضاى عكس نوستالژيك و غربت‌زدگى و غريب‌ماندگى را با هم القاء مى‌كند. اما سنديت عكس تنها در انتقال اين رهاشدگى و به خود وانهادگى خانه‌اى نيست كه يكى از معروف‌ترين آثار داستانى تاريخى داستانديسى نوين ايران در آن نوشته شد و قدرت عكس صرفاً در بيانگرى و قدرت القاى اين تنهايى ژرف نيست كه با هستى و روح هدايت سازگار شده است، بلكه رابطه بينا متنى عكس با جامعه ايرانى و ماجراى ستمرفتگى بر فرهنگ از سوى قدرت و نقش مخرّب قدرت عليه تفكر و هنر پيشرو با اين سند همراهى مى‌كند. اين عكس‌ها براى همه نسل‌ها يك حافظه و يك تذكر به دست مى‌دهند تا به ياد آورند كه بر ما چه رفته است. زمانى كه رخدادهاى ويرانگى، به تصوير تجسم يافته مستند دست نمى‌يابند، اثر و نيروى عبرت و يادآورى‌شان از دست مى‌رود و يا تضعيف مى‌شود. جلالى با عكس‌هاى خانه هدايت با اين فراموشى جنگيده است. دغدغه ثبت سند، از جهانى فاقد حافظه تصويرى بهمن را معطوف به زندگى پرتلاش و زحمت مردم كرد و بين آنها ماهيگيران بيش از همه توجه‌اش را به خود جلب كرد. در اينجا و اين دوره، قدرت عكس، رسايى تويه و نهان مشقت و نيز نيروى عظيم در آويختن به طبيعت و فرم‌هايى كه گوياى اين محتوا باشند استنادات عكاسانه جلالى را تشكيل داده است. هرچند حتى او در حين ستايش انسان، نگاه يك سويه ندارد و گاه تمركز دوربين به انبوه مرگ انباشته شده نقره‌اى ماهيان در تور گرفتار، صداى ديگرى را طنين مى‌افكند. در اين عكس‌ها، عكس ماهيگيران با طناب‌هاى قطور كه فرم و محتوايش به نحو كم‌نظيرى تكميل كننده يكديگرند را خيلى دوست دارم.
اما بهمن جلالى عكاس روزها آتش و خون، روزهاى انقلاب شناخته شده و مهم‌ترين عكس‌هاى مستند، واقع‌گرايانه به ياد آورنده و چند سويه آن سال‌ها را ثبت كرده است؛ عكس‌هايى كه ضمن آن كه گواهِ گواهى و شاهد بودن و در ميدان زندگى و بر لبه مرگ و خطر زيستن عكاس است، ضمناً نگاه منفعل غلطآميز، ستايشگرى كوركورانه ندارد، و در هر فريم صداهاى گوناگونى از عكس به گوش مى‌رسد، شور عشق بازى، كودكانگى، احساس رهاشدگى، شادمانى، قدرت، به سرعت برپا ايستادن و سربرافراشتن، روحيه نظامى، ويژگى سيلابى و ازدحام و بيرون ريختن امعا و احشاى جامعه، و بالاخره آتش آتشِ، آتش و خون، خون، خون، و پيروزى، پيروزى‌اى كه با توجه به عناصر مورد توجه عكاس قبل از آن كه ما را در شادمانى و هيجان پير و جوان فضاى داخل متن عكس شريك كند، امروز كه چون يك خاطره به آن مى‌نگريم متوجه يك پرسش پنهان در اعماق عكس‌ها مى‌شويم؛ اينان كه با اين چهره‌هاى شادمان و فاتح، گاه پر خشم و گاه انبوه و با تفاوت‌هاى آشكار نسبت به اكنون، به ميدان آمده‌اند، آيا به اسلام و ارزش‌هاى خود وفادار مى‌مانند؟ آيا همچنان اين اتحاد و آزادى رها شده در خيابان‌ها ادامه مى‌يابد؟ آيا صداى نهفته در عكس‌ها با همه تنوّعش و استقلال و حيات و آزادى به دست آمده را قانونمند مى‌كند، يا عليه داعيه‌ها و آرمان‌ها و وعده‌ها برمى‌خيزند و به حذف در مى‌غلتند؟ اين حذف شده‌هاى جديد، آيا حذف را ادامه مى‌دهند، يا به ديگرى »احترام مى‌نهند، ديگرى« و ديگرهايى كه در عكس همه با هم ديده مى‌شوند يا اينكه انقلاب پس مى‌نشينند و فرصت‌طلبان انقلاب را مى‌بلعند، ثبت نشانه‌هاى چند صدايى در عكس‌هاى بهمن جلالى، آنها را امروز اسناد پرسش‌هايى كرده كه غالباً پاسخ نويى از فرآيند تثبيت يك انقلاب به قدرت حاكم را ثبت نموده است. فقدان فضاى خيالى بين انقلاب و جنگ، اين دو را به هم گره زده و درهم تنيده است. از يك سو اين زندگى‌هاى انبوه جوان است كه براى حفظ زندگى الهى و مستقل و آزادى جان‌نثارانه رهسپارند و از سوى ديگر، سيماى جنگ و آن همه پرپر زدن‌ها در روبه‌روى دوربين و هم نفس و نزديك دوربين و مستقيماً كنار چشم عكاس.
به هر رو، عكس‌هاى جلالى شهادت‌دهنده بى‌نظير زندگى ماست. يادش گرامى باد.